![]() |
امروز بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم متوجه شدم وبلاگم این ماه سه ساله میشه 
دوست دارم با نظراتون به وبلاگ جونم یه تولدت مبارک دبش بگیناااااااااااااااااااااااا
قربون همتون برم من پیشا پیش بوس بوس بوسسسسسسسس


مرد بر لبه پرتگاهی راه میرفت. پایش لغزید و داشت سقوط میكرد.ناگهان با دستانش شاخه كوچـك گیاهی را گرفت اما خیلی زود فهمید كه آن شاخه آنقدر كوچك است كه نمیتواند او را نگهدارد.
پس سرش را بالا گرفت و فریاد زد : " كسی آن بالا نیست؟"
كسی گفت: " من هستم."
مرد گفت: " تو كی هستی."
او گفت: " من خدا هستم."
مرد گفت: "خدایا نجاتم بده من دارم سقوط میكنم."
خدا گفت: " آیا به من اعتماد داری؟ "
مرد گفت: " بله "
خداوند گفت: " پس آن شاخه درخت را رها كن."
مرد كمی سكوت كرد و فریاد زد: " كَس دیگری آنجا نیست؟ ؟ ؟ "




